
جمعه ی دو هفته ی قبل به کاشان گردی گذشت! دوشنبه اش بعد از امتحانِ نرم افزار به سرمان زد که برویم اردو! درست وسط امتحان ها! قرار شد من هماهنگی ها را انجام دهم و به همه ی بچه ها ایمیل بزنم. ماموریت انجام شد، پنج شنبه بعد از امتحان من و الف و میم رفتیم پی ِ خرید ِ مواد لازم سالاد الویه و سالاد ماکارونی! و پسرها را هم فرستادیم پی هماهنگیِ ون و خرید تنقلات و این حرف ها!
شب مامان اینها جایی دعوت بودند! سه تایی شام درست کردیم و خندیدیم! دف زدیم و رقصیدیم و خندیدیم! کلیپ آهنگ ِ ساعت عشق منصور را با سه چرخه ی عسل اجرا کردیم و خندیدیم! بعد غش گردیم اما! دوازده نشده در رختخواب بودیم!
سفر را با بازدید از خانه ی عباسی ها شروع کردیم! شده بودیم دختربچه و پسربچه های بیست و چهار، پنج ساله ی هیجان زده! هیچان زده از این معماری معرکه که انگار باب طبع چند تا بچه ی بازیگوش شیطان ساخته شده بود از بس که سوراخ سنبه های هیجان انگیز ِ به وجد آورنده داشت که جان می داد برای قایم باشک بازی اصلا! بعد نوبت رسید به خانه ی طباطبایی ها با آن پنجره های رنگی رنگی که عاشق شانم من! که یک عالمه از عکس هایشان را قبلا دیده بودم و حسرت دیدارشان را داشتم! همه چیز عالی بود... بازی رنگ ها و نور... گچ کاری روی دیوار ها.... نقش و نگارهااا....

بعد هم به تپه های سیلک رفتیم و همینطور با هیجان تکه های کوزه و استخوان پیدا کردیم و رویا بافتیم برای شهریه ی ترم بعد دانشگاه و بعد رهایشان کردیم همانجا و رفتیم به سمت باغ فین ِ خوشگل و پر از خاطره ی من...

پنجشنبه امنحان ها تمام شد! بعد از امتحان گفتند بمانیم در دانشگاه جلسه خواهیم داشت! ماندیم! مثل اینکه بدو بدو کردن هایمان بالاخره جواب داده بود! شاد و شنگول از دانشگاه آمدیم بیرون! من و میم رفتیم خانه ی ما، الف هم رفت خوابگاه که وسایلش را جمع کند، بعد به ما بپیوندد که سه تایی برویم ورامین خانه ی میم این ها! مامان و بابا رساندنمان هفتاد و دو تن! اول اتوبوس را گذاشتیم روی سرمان! بعد مترو را با لهجه ی شمالی ِ تازه به تهران آمده ای که گرفته بودیم، بعد هم ماشین داداش میم را با جیغ و دست و هورایمان!
صبح سه تا ماشین شدیم به سمت توچال! باز به لقب بز کوهی مزین شدم :دی. دو بار هم داداش ِ میم را گول زدم :دی. یک بار وقتی که متقاعدش کردم که هیچ اشکالی ندارد آدم در کوه یک نخ سیگار بکشد، و اینکه آدم باید خودش باشد و فکر ِ فکر ِ مردم را نکند! و اینکه با مردم زندگی باید کرد نه برای مردم! و اینکه مهم این است که آزاری برای دیگران نداشته باشی! تا راضی شد یکی یک نخ هوا را آلوده کنیم :دی بعد هم وقتی که به پله های ایستگاه دو رسیده بودیم تازه و همگی عزمشان را جزم کرده بودند که برگردند! و من از حس ِ فتح قله و بی حاصلگی صعود بی حداقل یک نیمچه قله گفتم و راضی اش کردم با من تا آن بالا بیاید :دی ( هیجان زده نشوید البته! جای پسرم هست داداووش :دی)
بعد هم آمدیم پایین، همراه با بقیه گروه جامپینگ نگاه کردیم و من و میم پیمان بستیم یک روز به عمرمان هم که مانده باشد برویم یک بار! بیخود هم کرده اند که برای آقایان است فقط!
شب هم به اسم فامیل و هفت خبیث و پانتومیم و قلیان گذشت باز! و البته باز من و دختر عمو و دختر عمه ی میم دست گل به آب دادیم باز و این بار با اسی جان فرش اتاق میم را سوزاندیم :دی ( بهله بهله! امان از ذغال خوب و رفیق بد، مهتاد شد رفیقتان رفت!)
...............................
شنبه صبح، من با الف آمدم تهران، تا دستش را برسانم به دست دخترعمه اش در چهارراه ولیعصر تا برود شمال با آنها.
دو بار میخکوب شدگی را هم تجربه کردم! یکبار وقتی گرم صحبت با الف بودم در ایستگاه دروازده دولت و سنگینی نگاهی را حس کردم، نگاه که کردم،یک ایست قلبی مختصری داشتم. به الف نگاه کردم! به من نگاه می کرد، من هم به دهان الف! باز مانده بود دهان او هم! گفت چه شباهتی! نفس عمیق کشیدم! یادم آمده بود نفس کشیدن را!
الف را که رساندم به دخترعمه اش! قصد بلوار کشاورز و پارک لاله را کردم! از خط عابر که رد میشدم سکته ناقص دوم را زدم! این بار با نگاه به صندلی کنار راننده ماشینی که جلوی پایم ترمز زد! دیگر طاقت نیاوردم ۱۴ تومان آخر اعتبازم را خرج فروکش کردن هیجانم کردم!
مست و ملنگ و خوشحال بلوار را گز می کردم و آواز میخواندم برای خودم و شلنگ تخته می رفتم در خیابان! با مامان تلفنی صحبت می کردم و می گفتم دیوانه شده ام انگار! مست برف ها! مامان گفت معلوم است دختره ی دیوانه! حالخوش بودم... حال خوش... لاله ی برفی را ندیده بودم! سه فصل دیگرش را چرا! مانده بود لاله سفید پوش که مستم کند که کرد! گوشی ِ دوربین آبرنگیم را از کوله ام برداشته بودم و عکس می گرفتم از آن همه زیبایی! دخترک چهار پنج ساله ای که با پدرش آمده بود به ضیافت برف ها! رد پاهای به جامانده بر برف! پاهای مانده در برف خودم و ... هیجان انگیز بود همه چیز! قدم زدن روی چمن های پوشیده از برف ِ پارک، بدون دغدغه و ترس از سوت و فریاد ِ آقای باغبان بیش از همه...مارپیچ...ضربدری... کره خری... برای خودم قدم برمی داشتم... مست ِ مست....

بعد اما از دور یک آقای دوربین به دست ِ عینک به چشم ِ کلاه بر سر ِ تیپ هنری را دیدم که به سمتم می آید! و می گوید طوری که انگار من را میشناسی کنار من راه بیا!!! که آنها نفهمند! آنها؟ چند تا پسری که از پشت سرت می آیند را می گویم! ئه! نگاه نکن دیگه تابلو میشه! هوم؟!! مگه کی اند اینا خب؟! از صبح سر به سر دخترایی که تنها اومدن پارک میگذارن و برف میندازن سمتشون! ئی؟!! پس دم شما گرم!!!
بهله بهله! آدم گاگول خوشالی بودم که در ابتدا متوجه نبود الان در وسط یک عدد میدان مخ زنی قرار داره :دی! بعد هم که فهمیده بود خوشال خوشال در جواب اسمت چیه گفته بود تربچه! و فرت فرت هم سر خورده بود روی برف ها! کارت مستر خبرنگارجان را گرفته بود و در جواب بیشتر آشنا بشیم گفته بود نح بابا! و بعد ازون جایی که حوصله چونه زدن نداشت، گفته بود خب باشه قبول و هنوزه که زنگ بزنه :دی
بعد هم رفتم در نقش نوه گی و رفتم پیش مادر و آقا جون جانم! تا هی مادر به آقاجون غر بزنه! من هم به مادر که واااح وااااح! اینقدر به آقاجوووون من غر نزن!!! آقااااهای مردم را ندیدی! :دی و سه تایی منتظر بشینیم تا مامان این ها بیایند از قم :)
هوم... چشم هام را خیلی دوست دارم، نه به خاطر فرم و رنگ و شکل و قیافه شون؛ نه! دوستشون دارم به خاطر خاصیتشون. دوستشون دارم به خاطر رنگ نویی و تازگی که بلدن به چیزهایی که می بینند بزنن، به خاطر تابلوهای نقاشی خوشگل خوشگلی که توی ذهنم تصویر می کنند و وقتی با هیجان به دیگران نشونشون میدم، یه "هوم؟، اوهوم!" ِ بی خاصیت تحویل می گیرم خیلی وقت ها! چشم های من دقیق نیستند، سر به هوان! خیلی سر به هوا! مثل همه ی حواس دیگه ام! و من دوست دارم این خاصیت را...
گفتن بهتون؟ گفتن بهتون همین چشم ها امسال، تازه همین امسال، من را عاشق پاییز و زمستون ِ خدا هم کرد؟! که چه تابلو های نقاشی ِ قشنگی از پاییز هزار رنگ و زمستون ِ پر از درخت های عاشق ِ گرم ِ نیایش ساخت توی ذهنم؟!
هوم... دلم را هم خیلی دوست دارم... به خاطر شهامتی که کرد... حتی به خاطر همه ی بزدلی هاش... به خاطر خوشبختی و بدبختی ِ عمیقی که تونست درش فرو بره... به خاطر چیزی که الان هست... به خاطر محبتی که درش هست و نمی تونه که یک جا بند بشه... به خاطر حس امید و لبخندی که دوست داره به دیگران هدیه بده... دل ِ من بلندپرواز نیست... بلد نیست آرزوهای بزرگ بزرگ داشته باشه... اینقدری که الان بزرگ ترین دغدغه اش این چندروزیه که دختر عمه قراره مهمونش باشه است و اینکه چه کنه تا بهش خوش بگذره. اینقدری که الان دور و درازترین آرزوش اینه که اردیبهشت شده باشه و خبر رتبه ی خوب زهرا جانش را شنیده باشه و بیاد اینجا براتون کلی جیغ و ویغ راه بیندازه.... دل من پرتوقع نیست... زودی خوشبخت و شاد میشه... اندازه ی همینی که مامان بزرگ ِ میم بهش بگه دعاهایی که پشت مهدیه بوده باعث شده بیاد پیش شما و بعد فاطمه بشه یه لبخند از اینجا تا اون سر دنیا...
اول خواب دیدم برای خودم یه پا دکستر شدم! یه دکستر خانوم از نوع خبیث! جسد محترمم را هم که بسته بندی کرده بودم از یه پنجره یی انداختم یه جایی و ها ها ها خندیدم و گفتم "من روش مخصوص خودمووو دارم!" لاغر و دراز بودم و صورتم هم کشیده و استخوونی بود! بعد فضا عوض شده بود! یه کروکودیل آدم خوار نمی دونم از کجا پیداش شده بود توی خواب من! دختر عمه را خورد! بعد من توی خواب از این صحنه دل نمی کندم! هی می خواستم این صحنه ی آدم خواری کردکودیله تکرار بشه! اصلا یه لذت وصف ناشدنی برام داشت انگار! بعد باز صحنه عوض شد! من داشتم عین خر گریه می کردم! از این گریه های فرافکنانه که ای وای دختر عمم را لولو خورد! چرا شماها عین خیالتون نیست!!! حالا انگار من خرم نمی فهمم که از اون حس لذت آدم خواری تماشا کردنم سرافکنده ام کرده و دارم توی خواب آدمای دیگه را بی حس و عاطفه نشون میدم که عین خیالشون نیست دختر عمه ی من مرده و دارن با خیال راحت الان زندگیشون را می کنن و بحوصلشون از گریه های من سر رفته که د بس کن! مگه چی شده! همه میمیرن دیگه! بعد باز صحنه عوض شد! دختر عمه تو بغلم بود داشتیم عین خر تو بغل هم گریه می کردیم! یه جوری که انگار من و اون بدونیم درد چیه و چی شده و چی کشیده! اینجام باز به خودم بدبینم! فک کنم باز برای التیام خودم و فراموش کردن اون خوی حیوانی خبیث صحنه ی آدم خواری خواسته بودم پا رو فراتر بذارم و دختر عمع را سالم و سرحال از دست کروکدیلا بشونم بغل خودم! ولی گریه هه راستکی بودا! پر دردددد! بعد یهو دختر عمه انگار یه چیزی یادش بیفته از بغلم اومد بیرون! باز صحنه عوض شده بود یکم! خونه عمه اینا بودیم قبل از بنایی کردنش. توی اتاق خواب راستی ِ سمت حیاط. از بغلم اومد بیرون رفت توی پذیرایی هی خندید هی خندید! ازین ماسک خوشگل خندونا گذاشت و خندید و خندوند! آخرم برگشت سمت اتاق قبل از اینکه برگرده بیاد تو رو به بقیه گفت "ولی عجب لاغر شدم تو این ماجراها!" بعد یه شکل مضحکی شلوارش را کشید جلو که نشون بده چقدر لاغر شده! و گفت "ایول تمساحا!" بعد برگشت توی اتاق سمت من! با صورتی که ماسک خندونش را برداشته بود و چشم هایی که باز غمگین بود!
باز صحنه عوض شد! اینجاش دیگه خیلی مضحکه! برام اس ام اس اومده بود! یه نفر منو دوست داشت! منم دختر بیست و چهار ساله ی بدبخت متحیری بودم که باورش نمی شد یکی بالاخره دوستش داره! دوست داشته شده! بعد از شدت ناباوری بیدار شدم! تازه اینجا فهمیدم اینا همه خوابه! یعنی فک کن تمساحا نتونستن منو به این نتیجه برسونن که غیرقابل باور هستند و احتمالا در عالم هپیروت سیر می کنیم دور همی! اما اون حس دوست داشته شدنه چرا اما!
بهله! اگه نگفتم بدونید! اگر واضح نبوده بدونید! یک عدد دختر بیست و چهار ساله ای هستم که تا حالا دوست داشته نشده و از این بابت روز به روز داره بیشتر به یه موجود عقده ای بدبخت روح مریض ِ غیر آدمی زاد تبدیل میشه! به همین مسخرگی! بهم همین حال بهم زنی! به همین مفلوکی! به همین بدویت!
بذارید اینم بگم احساس لال از دنیا رفتگی نداشته باشم! هرم نیازهای مازلو را یادتونه؟ من همون طبقه ی اولش موندم! موندم که نه سر خوردم افتادم پایین! همون نیازهای فیزیولوزیکم تامینه فقط! از احساس امنیت خبری نیست! از احساس محبت و دوست داشته شدن و دوست داشتن خبری نیست بالطبع! احترام و نیازهای اجتماعی و خودشکوفاییم هم که پیشکش بذارم در کوزه آبش را بخورم!هه! بدجور سر خورم با سر! کوفیده شدم طبقه اول هرم مازلو خان! زخم و زیل و مریض!
اما همچنان ظاهری دارم از خود مچکر از خود راضی از دماغ فیل افتاده و اعصاب خورد کن! هه!
خدا این وبلاگ را برای من حفظ کنه! روح ناتمیز ناپاکم که روز به روز جلوه های ویژه ی جدید ناامید کننده ی جدیدی از خودش را برام رو می کنه اذیتم می کنه! نمیشه که تنهایی تحملش کنم! باید بیام گاهی یه اعترافاتی بکنم اینجا ازش.
آآآآآآآآآه...
پ.ن: ایشون
تقاضای ادش را یک روز که کام را روشن کرده بودم دیدم. یکی از همین روزهایی که مجبور بودم با دایال آپ کانکت شوم. گفت آی دی اش را باز کرده تا با هم صحبت کنیم. کلی درد دل کرده بودم برایش، مهلتش نداده بودم، بی ترمز همین طور گفته بودم و گفته بودم. گفته بود که بعضی حرف ها را میشود شنید فقط، نمی دانم چه بگویمت فاطمه. می خواستم بگویم می دانم! می خواستم بگویم دیگر آن فاطمه ی قدیم ها نیستم که نگوید! که کمک کسی را نخواهد! تره برای حرف دیگران هم خورد نکند حتی در درونش! می خواستم بگویم که یک جور ملتمسانه ای، انگار که بعد از همه ی آن حرف ها انتظار معجزه را از دهان دوستانم بکشم می گویم! اما هیچ حرفی برای گفتن به من ِ ناامید ِ اعصاب خورد کن وجود ندارد! می خواستم از آن شب ِ مترو صادقیه هم بگویم که یک چیزی در من مرد و من سقط شدنش را احساس کردم، وقتی آنطور سخت و سرد یک بهت ر ی د ه شده شنیدم فقط در جواب! آه بگذریم! گفت ای کاش همیشه سوم دبیرستان می ماندیم که هیچ وقت تمام نمی شد آن روزها هیچ چیز نداشتم برای گفتن. گفت دیگر از او نگویم و گرنه میاید و شخصا می کشدم! لبخند زدم گفتم خوب است که بهانه ای میشود که بیایی پیشم! گفت از آن شبی که خانه شان با هم حرف زده ایم هربار که به یاد من می افتد دلش می خواهد همه ی فحش های عالم را نثار او کند. گفت می داند که ناراحت بشوم شاید اما می گوید! گفتم اتفاقا خبر ندارد، تنها سلاح این روزهایم که بدجور پناهنده اش شدم نفرت است! گفت حرف مفت می زنم! پوشالی بیش نیست! گفتم تو هیچ آرزویی داری؟ گفت آره. گفتم چی؟ گفت اینکه یک روز آرامش داشته باشد! یک روز به معنای واقعی آرامش را حس کند! گفت تو چی! از اینجا به بعدش آن جوری شدم که بعضی وقت ها می شوم! که اسمش را گذاشته ام شهوت نوشتن! یکجوری که عنان انگشتانم دست خودم نیست انگار! برای خودشان می چرخند بین دکمه های کیبورد و مینویسند و می نویسند! گفتم من؟ گاهی فکر می کنم خدا همه ی سهم خوشبختی ام را از زندگی به من داده! که حالا سهمیه ام تمام شده که حال و روزم این است. اول همه ی آنچه پیش ار بیست و یک سالگی ام بود را گفتم که چه خالی از زشتی های دنیا بوده به تمام! بعد به رابطه ی خودم با خدا آن روزهای آرامش نا تمام افتادم! بعد به او رسیدم! به اینکه وقتی بود حتی اگر همه ی دنیا روبه رویم ایستاده بودند، حتی اگر خودش به اندازه ی تمام دنیا به دلم غصه ریخته بود، یک فاطمه گفتنش تمام غصه ی دلم را می زدود... که با او که بودم انگار وسط یک رویا ایستاده بودم... بعد فقط یک سه نقطه گذاشتم... بغض داشت خفه ام می کرد... گفت فاطمه؟ تو که این حس های فوق العاده را تجربه کردی پس چطور به خودت میگویی بی همه چیز؟ چطور میگویی نه گذشته ای دارم نه امید به آینده ای؟! گفتم پس چه میگویم که تنها سلاحم شده است نفرت در دل پروراندن؟ گفتم اگر دل به دل آن روزها بدهم که باز... گفتم نمی خواهم دوباره له شدنم را... گفتم باور و ایمان ِ از دست رفته را میفهمی یعنی چه؟ گفتم پشتی که به هیچ جا تکیه نمیزد از سر بی اعتمادی تا اینکه بالاخره روزی شهامت کرد و تکیه زد و پشتش خالی شد اما... را می فهمی؟ گفتم شده ام ترس تمام... بی اعتمادی تمام... گفتم شده ام یک خالی گنده... گفتم گفتم گفتم...

دیشب باز سلامم داد. یک داستانی خوانده بود که می خواست من هم بخوانم... خواندم... گریه ام گرفت بعدش... بعد ترسیدم... ار خودم... از خود ِ تلخ ِ خالی ام... از اینکه همین چند تا دانه دوست فوق العاده ام را از دست بدهم... به این فکر کردم که یعنی یک زمانی واقعا من خوش اخلاق و دوست داشتنی بوده ام...؟! پ.ن: اسم داستان اسکار و بانوی گلی پوش از اریک امانوئل شمیت بود. باید پی دی اف اش در نت باشد. خواستید بگویید میل کنم برایتان.
میدونی این آدم ِ طفلکی منفور
برای اشکاش
برای دلش
آدما طفلکین
من به اون نمیدونمم فکر می کنم
به اینکه چقدر معنی دقیق کلمه منظورم بود
نمیدونستم
نمیدونم
آدما طفلکین
هه! یکی از تصاویر فان و جذاب ذهنیم از عنفوان کودکیم تا حالا، تصویر غش گردگیم توی یه جمع و هول شدن و دست پاچگی بقیه بود! اما خب هیچ وقت فکر نمی کردم تحقق اش یه همچین امروزی و توی ساختمان و-زارت علوم و از شدت بهت و حیرت و خشم ام از گند و کثافت و بی اخلاقی باشه که از سر تا پا، از کوچیک تا بزرگ این م م ل ک ت را گرفته!
هههههههههههه!
دوشنبه شب:
بعد از شام آهنگ و گریه و ماتم را خواستم که بگذارم کنار دیگر . میلیون دلاری بیبی را گذاشتم که ببینم. سی چهل دقیقه اش گذشته بود که برق رفت. دو دقیقه قبل علی گفته بود که سیم برق آتش گرفته. توی تاریکی نشستم به فیلم دیدن. سی دقیقه اش مانده بود که باطری لپ تاپ ته کشید. توی تاریکی خوابیده بودم توی رختخواب! فکرهای دیوانه کننده ی دیوانه کننده داشتند دیوانه ام می کردند. یک ساعت. دو ساعت. همینطور گذشت! بعد یک دفعه چشم هایم روشن شد! صدای تلویزیون و بوق بوق فریزر بلند شد. برق آمده بود. با یک ذوقی که انگار بعد از مدت ها انتظار، عزیزت آمده باشد، پریدم پایین. تی وی و لامپ ها را خاموش کردم. صدای فریز را هم خفه. یک قل از دو قل کیکی را که صبح باز کرده بودم و مانده بود را از کابینت برداشتم و پریدم بالا. لپ تاپ را روشن کردم، نیم ساعتی به ریدر و مسنجر کچلم نگاه کردم. بعد زد به سرم! ساعت دو نصفه شبی رفتم روم! آن هم روم قم! تا پنج صبح با یک آقایی صحبت کردم. بعد هم، از هم، به خاطر خوب بودن و خوب شدن حالمان تشکر کردیم و خداحافظ گفتیم خوابیدم. خوووب.
سه شنبه:
ظهر با حالخوشی بیدار شدم و به این فکر کردم همین دو کلام حرف زدن ِ خوب چه حالم را خوب می کند. ناهار خوردم. بقیه ی میلیون دلاری بیبی را دیدم. فصل پنج تنهایی پرهیایو را خواندم و به این فکر کردم حتمن حتما، هرابال بعد از نوشتن این فصل یک آفرین گندددده به خودش گفته است. مهسا را بیدار کردم. حاضر شدیم که بریوم 42 هزار تومان بن ِ کتاب ِ جایزه اش را بزنیم به بدن! نزدیک حرم با آ قرار داشتیم. اول رفتیم پاساژ قدس چند تا از این دفترچه های نمونه سوال امتحانی خرید مهسا. بعد رفتیم برقعی! قفسه های کتاب کچل بود! تعجبم را ابراز کردم! آقا کتاب فروش گفت همین چند روز پیش یک مشتری بهشان خورده،پانصد هزار تومان خریده، اهدا کرده به کتاب خانه ای! سرخوشانه گفتم دم اش گرم! یک حافظ خریدم اول! شبیه قبلی، اما سفیدش! جنایات و مکافات داستایوفسکی جانم را هم. ومرگ ایوان ایلیچ از تولستوی! غر هم زدم که چرا خب کتابهای موراکامی نمیاورید؟ چرا قفسه ی فلسفی ها خالی است؟ و...
مهسا هم سه چهار تایی کتاب برداشت.
هفت تومان از پول مانده بود. چهار راه بیمارستان که رسیدیم چشمم به خانه ی کتاب افتاد! بلند گفتم اوه چه باحال شده است! رفتیم تو! خیلی باحالتر از آنچه فکر می کردم شده بود! شده بودم مثل قحطی زده های آب از دهان آویزان دوباره! کتاب ها را یک جور خوب هوس انگیز ناک مرتبی چیده بودند توی قفسه ها! از کتاب های موراکامی بگیر تا کتاب خانم شین که توی وبلاگش گفته بود... ولی هفت تومن بیشتر نمانده بود! از روی مهسا هم خجالت می کشیدم خب و به به حیای گربه هه هم فکر می کردم! من گربه های آدم خوار موراکامی را برداشتم، مهسا یکی دیگه از جلدهای جودی جانش را! بعد هم رفتیم جزیره! دل مهسا را با چیبس و پنیر شاد کردیم! بهد هم پیاده برگشتیم حرم و توی صحن آیینه نشستیم چند دقیقه ای و آمدیم خانه!
قصه ی اول گربه های آدم خوار ار خواندم! بعد یک عالم کیف کردم که نمی توانم سرم را از روی کتاب بردارم. خوووب بود.
چهارشنبه:
باز تا نزدیکی های ظهر توی رختخواب ماندم. رفتم دوش گرفتم. از آن دوش های اتاف فکری ِ طولانی!غذا گرم کردم خوردم. حاضر شدم رفتم دانشگاه.
دیر رسیدم باز هم استاد آمده بود. سلام کردم نشستم کنار آ. میم هم که نیامده بود بخاطر یلدا. دوتایی حافظ می خواندیم. بچه ها ارائه می دادند. استاد هم نشسته بود ردیف اول و حواسش به ما نبود. بعد یکی یکی مشتری پیدا شد، فال گرفتیم برایشان. کلاس که تمام شد، یکی دیگر از بچه ها از ردیف جلو آمد فال خواست گرفیم. خواندم. خوشش آمد تشکر کرد و گفت تولدش است. بعد نوبت آقاها شد. اول آقای میم. بعد آقای ب. بعد آقای ج. بعد یکی یکی باقی بچه ها. چقدر خندیدیم خوووووب بود.
بعد با آ پیاده آمدیم تا حرم. گفتم برویم خانه خب! گفت نه! ممنون! اصرار نکردم! خانه که آمدم مامان گفت پس آ کو؟ گفتم نیامد؟ زنگ بزنم بابا برود دنبالش؟ گفت آره! زنگ زدم بابا و آ. قرار شد بیاید. عمه این ها هم می آمدند. آن خانمه و شوهرش هم.
با آ نشستیم انارها را دون کردیم توی اون ظرف بلوری خوشگله که دوستش داریم. شب هم برای همه ی مهمان ها حافظ خواندم باز. خووووب بود.
پنج شنبه:
صبح تا جایی که می شد خوابیدیم با آتی. انگار نه انگار که پسرها را تهدید کرده بودیم که تا ده یونی باشند که برویم با آقای خ صحبت کنیم. رفتیم دانشگاه! کلاس اول را نرفتیم! اقای دکتر خ را هم ندیدیم! به جایش آقای ب را نشاندم به ویروس کشی کردن لپ تاپ! و آقای میم ز را تهییج به خرید شیرینی تولدش! خندیدیم. خووووب بود! ظهر بعد از نماز آقای خ آمد! همان حرف های مفت قبلی را تحویلمان داد و رفت! قرار شد شنبه باز برویم تهران! مجبور شدم باز از آن جذبه های خشن خودم که میم می گویه تنها از من بر می آید را نثار پسرها کنم که محکم بگویند باشد!
آقای میم ز هم بالاخره شیرینی خرید! خوووووب بود.
آمدم خانه! مامان آمد توی خانه! از خانم خواستگار!!! جدید گفت! قاطی کردم برایش! قاطی کرد برایم! قاطی کردم برای خدا!
ملیح اس ام اس داد! گفت مامان می گوید به آ هم بگو بیاید، خوشحال می شویم! گفتم کجا؟! استخر میرویم دیگر! گفت نمی دانی مگر؟ قرار است برویم باغ! گفتم خودت بگو پس که فکر نکند تعارف است!
فردا:
قرار است با ملیح این ها و آ و خاله این ها برویم باغ.
صدای آهنگ را بلند بلند می کنم. صبح تا شب هم توی اتاق می مانم. اما باز هم مامان نمی آید توی اتاقم بپرسد چه مرگم است! من هم عین خر گریه کنم بگویم چه مرگم است! که چطور این همه مدت نفهمیده! که حتی یک بار هم سوال نکرده! که قلبم دارد می ترکد دیگر! که بیاید بغلم کند لطفا! که دیگر این همه بی پناهی را تاب نمیاورم!
راه می روم، حرف میزنم، نفس می کشم، می خندم، و ذوق می کنم هر بار لبخند و خنده ی دوستم را. فکر نمی کنم. فکر نمی کنم. حس می کنم. از آن روزهای خاص است و حس می کنم اش. از آن روزهایی که زیاد دلتنگ اش خواهم شد بعدها. از آن روزهایی که مثل خواب بودنش را بارها یادآوری خواهم کرد برای خودم! نه به خاطر اینکه اتفاقات خارق العاده ی عجیب و غریب داشته باشد! به خاطر سبکی قدم هایم، رهایی ذهنم، حس خوبم، به خاطر تحقق لحظاتی که بارها، قبل ها فکرش را کرده ای و حالا شده است. به خاطر چشم هایم، که این جور روزهای خاص، یک جور دیگری می بینند انگار حتی! روز های خاصی که چندتایی شان را دارم.
راه می رویم، حرف می زنیم، نفس می کشیم، می خندیم گاهی، و من ذوق می کنم پاکت کوچک و دو تا خرگوش کوچولوی خوشگل ِ چشم آشنایم را که از زیپ باز کیفم به من لبخند می زنند. و فکر می کنم به زیر پای خرگوش های شیطونم، هدیه های دوست داشتنی ام، و و و و لبریز میشوم از احساس وقتی میرسم به آن جینگیلی های خوشگل نقره ای مشکی ام که یک دنیا ارزش دارند برایم... از بس که حس های ارزشمند ِ نگفتنی هست پشت شان...
هوممم...